ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

387

قصص الانبياء ( فارسى )

ملك شوم و چنان كنم كه او شما را بخواند ، چون بنزديك او بياييد و بگوييد كه ما بيماران « 1 » را بهتر كنيم و نابينا را بينا كنيم و پيسى ببريم . و از نزديك ايشان بيرون آمد و بنزديك بت‌خانهء ايشان رفت ، ] a 781 [ و گفت در باز كنيد تا درآيم ، در باز كردند ، ساخت خداى را سجده كردن ، بتضرع و ابتهال و گريستن ، و ايشان چنان گمان بردند كه او از بهر آن بتان مىگريد . خبر او بملك برداشتند كه چنين كسى آمده است . او را بخواند و به خود نزديك كرد و گفت مىشنوم كه تو جهد بسيار مىكنى در پرستيدن بتان ، ترا بنزديك من قدر و منزلتيست ، هر حاجت كه دارى بخواه . گفت من شنوده‌ام كه پيش تو دو تن آمده است و دعوى پيغامبرى مىكنند . ايشان را بازداشتهء مىخواهم كه بفرمايى تا ايشان را بيارند تا بچه حجت مىگويند . ملك فرمود تا ايشان را بخواندند ، چون بيامدند و شمعون را بديدند شاد شدند . شمعون روى بايشان كرد و گفت بدين سخن كه مىگوييد حجّت داريد ؟ گفتند داريم . گفت چيست ؟ گفتند آنكه نابينا را بينا كنيم ، و بيماران را درست كنيم ، و پيسى را ببريم بفرمان خداى تعالى . ملك بفرمود تا بيمارى را كه از چند گاه باز بيمار بوده بود بياوردند . ايشان دعا كردند در ساعت برخاست و هرچه مىخواستند مىكردند ، چنان كه همهء خلق تعجب بماند . « 2 » آنگاه شمعون آهسته ملك را گفت اين خداى كه تو او را مىپرستى اين چنين تواند كردن ؟ ملك گفت نه . گفت پس خداى عاجز را چرا بايد پرستيدن ؟ ملك دانست كه او از جملهء ايشانست . بفرمود تا ايشان را از پيش او بيرون بردند و مويهاشان بستردند و بر خر نشاندند و گرد شهر بگردانيدند ، و خواستند كه ايشان را هلاك كنند . حبيب نجّار پرسيد « 3 » كه ايشان را چرا

--> ( 1 ) - بيمار را . ( 2 ) - بتعجب بماندند . ( 3 ) - حاضر بود پرسيد .